تبليغاتX
روح بی مرز
بخواهیم بودنمان آغاز شود

       خداوند گاهی درسهای زندگی را با وسیله هایی که حتی انتظارش را نداریم به ما می آموزد. از همین کارهای خدا خوشم می آید! چیزی را که وسیله ی گمراهی کسی بوده، وسیله ای برای بیداری تو میکند! چه دنیای غریبی داریم. چه کسی میتواند حدث بزند که حتی کوچکترین کار وی چه اثرات عمیقی بر روی زندگی دیگران و حتی سرنوشت کل بشر دارد؟! همه چیز به طور خارق العاده ای به هم مرتبط است. حتی یک سلام یا یک لبخند یا حتی یک کلمه ی ساده که اثری روی کسی دارد میتواند زندگی  افرادی را به کلی دگرگون کند و حتی اگر بتوانیم کمی عمیق تر بیاندیشیم زندگی تمام انسان ها را! و از همین جاست که به قول یکی از متفکرین غربی دلهره انسان آغاز میشود. یک اشتباه کوچک میتواند عواقبی غیر قابل پیشبینی به دنبال داشته باشد.

       عجیب نیست که برخی از مردم هیچگونه اختیاری در انسان نمیبینند! یعنی همان معتقدین به جبر مطلق! همه چیز آنقدر در هم پیچیده شده که واقعاً تشخیص اختیار آدمی بسیار دشوار شده است. البته من به جبر مطلق اعتقاد ندارم، بلکه به حدی میان جبر و اختیار معتقدم. البته نه اینکه خودم این فکر را کرده باشم بلکه این نظر دکتر شریعتی در مورد "بحث هزار و چهارصد ساله" ی جبر و اختیار است. تا جایی که من از حرف هایش فهمیدم اینگونه بود:

        جبر مطلق هرگونه مسئولیتی را از آدمی سلب میکند و او را کاملاً بازیچه ی یک عامل بیرونی قرار میدهد. یعنی من اگر همین الآن یکی را که از کنارم میگذرد بکشم، من گناهکار نیستم چون این جبر خارجی بوده که مرا وادار به این کار کرده و کسی نباید مجازاتم کند! خوب واضح است که این طرز فکر درست نیست چون کاملاً مغایر توان، وضایف و مسئولیت های انسانی است که دین برای انسان تعریف کرده است. پس جبر مطلق از نظر ما مردود است. اختیار مطلق هم ممکن نیست چون انسان طبیعتاً محدودیت هایی دارد. مثلاً کسی نمیتواند با خدا بجنگد! (البته غیر مستقیم ممکن است.) ما در انتخاب خیلی چیزها در زندگی مخطار نیستیم. مثلاً کسی پدر و مادرش را از قبل انتخاب نکرده! (من که چنین انتخابی را به یاد ندارم!) پس اختیار مطلق هم موجود نیست.

        چیزی که هست، انسان در زندگی با انتخاب هایی مواجه میشود که هر راهی را که بخواهد میتواند انتخاب کند: خیر یا شر. و این انتخاب ها مجموعه ی اختیارات انسان را تشکیل میدهد. در حالی که مجموعه ای هم به عنوان جبر برایش موجود است. و نمیتواند آنها را تغییر دهد. و اینچنین است که حدی میان جبر و اختیار برای انسان متصور است و ما تنها مسئول انتخاب هایی هستیم که کرده ایم و البته عواقبی که شاید هرگز تصورش را نمیکردیم!

(غلط های املایی را ببخشید. اصلاح شد!)

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:12  توسط روح بی مرز  | 

       بیشتر مردم در مورد گروه خاصی از افراد جامعه یک قصاوت کلی و از پیش تعیین شده دارند. منظورم آنهایی است که خود را انقلابی و بسیجی و غیره مینامند. راجع به این گروه معمولاً قضاوتها به دور از واقع و تعصبی است. درست است که گاهی در میان این افراد کسانی هستند که از بسیجی بودن فقط ریش را دارند و از انقلابی بودن یقه ی آخوندی اش را، ولی این دلیل نمیشود که ما همه شان را با یک دید ببینیم. در میان این افراد هستند خیلی ها که واقعاً به حرف هایی که میزنند ایمان دارند و عمل میکنند. نباید به خاطر یک سری سود جو که از خود همین مردم هستند، آنها را به کلی رد کنیم. به قول حضرت امیر: "تو مرد را به حق میسنجی یا حق را به مرد؟!"

      اغلب مردم آنها را بدون هیچگونه تامل در افکارشان رد میکنند با اینکه خیلی از آنها عقاید خود آنها نیز هست، ولی چون گوینده ی حرف یک بسیجی یا شخصی مشابه است، محکوم به غلط بودن میشود. اینگونه اندیشیدن مردم را از مسئولین (که خود را اغلب جزو این گروه خاص میدانند) دور خواهد کرد. البته ناگفته نماند گروهی نیز در میان هر دو طرف هست که فهم گروه مقابل را به کلی رد میکنند و این خود باعث وخامت بیشتر اوضاع میشود.

"چشم ها را باید شست

                                جور دیگر باید دید"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:16  توسط روح بی مرز  | 

عجیب است... من در خواندن کتاب های مفهومی تجربه دارم، ولی وقتی نوبت به قرآن میرسد، نمیتوانم زیاد به خواندن ادامه دهم. شاید به خاطر این باشد که متن عربی و سپس ترجمه را میخوانم. خجالت آور است که به عنوان کسی که خود را مسلمان میخواند، هنوز یک بار هم قرآن را به طور کامل نخوانده ام. پیشنهادی برای سرعت بخشیدن به این کار دارید؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:32  توسط روح بی مرز  | 

     "من هر وقت این شعر ها و شبه شعر های رایج را میشنوم که شاعر به خواهش و زاری و شکوه و شکایت میپردازد و مزخرفات ابلهانه ای از قبیل ...؟ از نفرت نمیتوانم بگویم... به هر حال عجیب است که احساس و نیاز را از طرف مطالبه میکنند! مگر احساس هم چک و سفته است که مطالبه کنند و آن را با داد و فریاد و خواهش و التماس و دیگر اقدامات "وصول" نمایند؟"

(گفتگوهای تنهایی)

(دکتر شریعتی)

(882)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:28  توسط روح بی مرز  | 

     در اثر تجربیاتی که در زندگی کسب کرده ام به این نتیجه رسیده ام که نباید از هیچ کسی انتظاری داشت. حتی آنهایی که به نوعی به آنها کمک کرده ای. چون انتظار بیهوده اگر پاسخی نگیرد، به نفرت بدل میشود، ولی اگر این انتظارات را از خود برانیم و رها از هر بایدی زندگی کنیم، به همه خوبی خواهیم کرد و اگر روزی یکی از این خوبی ها پاسخی به همراه داشت، شیرینی این پاسخ به واسطه ی غیر منتظره بودنش صد چندان میشود... و این چیزی نیست که با انتظار عاید کسی شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط روح بی مرز  | 

      محبت کردن چقدر آسان است... ولی کمند کسانی که درکش کنند... میدانم که باید بدون فرق گذاشتن بین اشخاص، به آنها محبت کرد، ولی گاهی برخورد های نابجای برخی افراد سود جو که بیش از نوک بینیشان را نمیبینند دلسردم میکند. فکر میکنند تا جایی که میتوانند باید از این "پخمه" که برایشان بی شاعبه هر کاری میکند بهره ببرند... خداوندا مرا توانی ده تا بلاهت چنین افرادی را در خود محو کنم... و صلابتی که خود را بازیچه ی آنها ننمایم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط روح بی مرز  | 

      خداوندا... مرا در انبوه بندگانت تنها آفریدی... به من و همه ی کسانی که تنها هستند توانی عطا فرما تا در تنهاییمان عظیم و پر باشیم... در اوقات دلسردی و بطالت کوتاهی راه تا گور را نشانمان ده... وظایفمان در زندگی را به یادمان آور... محبت خدائیت را استواری قلبمان قرار ده تا تنهاییمان ما را به گدائی عشق نکشاند... همواره ما را در مسیری قرار ده که بتوانیم دوستانی هم دل بیابیم... دوستی های زیبایمان را بدون "تا" گردان... سینه هایمان را برای تحمل درد و رنج فراخ و روحمان را توان گذشت عطا فرما...

به امید بیکرانگی بخششت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط روح بی مرز  | 

خیلی اوقات در زندگیم پیش می آید که از همه چیز خسته میشوم... حس میکنم که دیگر هسچ چیز یارای سیراب کردن تخیلاتم را ندارد... و نه اینکه این فقط یک حس باشد، بلکه حقیقتی تلخ است... مدتها در اتاق دور خودم میچرخم که شاید بهانه ای برای سرگرم کردن خودم بیابم... و هرگز هم واقعاً چیزی نمی یابم. در نهایت یا به فیلم های آبگوشتی کلوپ سر کوچه، یا به بازیهایی که دیگر برایم جذاب نیستند پناه میبرم... و ندرتاً کار دیگری میتوانم برای سرگرمیم بیابم. تمامی تلاشم را میکنم تا از این اوقات مرده خوب استفاده کنم ولی دلم به هیچ کار مفیدی رضایت نمیدهد. واقعاً عذابیست طاقت فرسا... حتی همین متن را هم به زور مینویسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:8  توسط روح بی مرز  | 

از مسئولین -چه فامیل باشد چه مسئولین دولتی- انتظار دارم که سرنوشت جوانان را مهم بدانند. اگر قبل از اینکه جوان در کش و قوص گناه، عشق، رذالت و غیره قرار گیرد او را آماده ی این پیکار کنند، وضع خیلی بهتر میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:35  توسط روح بی مرز  | 

همدیگر را میبینند... در نگاه اول احساس آشنایی و صمیمیت میکنند... چند روزی به همدیگر می اندیشند... زمینه ی آشنایی را فراهم میکنند... آشنا میشوند... عاشق میشوند...

دو حالت پیش می آید:

1- کار بیخ پیدا میکند... "بله" زودرس از دختر... اصرار پسر به مامان... مامان به بابا... نصایح بابا... بی خیالی پسر... قرار خواستگاری... خود خواستگاری... کش دادن های صوری دختر... بحث سر قیمت دختر... چانه زنی خانواده پسر... قرار عقد و عروسی... قرض و قوله برای مخارج عروسی... خود عقد و عروسی... و زندگی آغاز میشود: ماه اول را با پول های قرضی یا پول بابا خوش میگذرد... ماه عسل است! مدتی بعد کرایه خانه، پول خورد و خوراک، اساسیه منزل و کم آوردن های هر ماهه... توقعات نا بجا... جر و بحث سر توقعات... ناچاری ها... امید به "وام" بستن... با هزار چاپلوسی و پاچه خواری وام جور کردن... خریدن ماشین... توقعی دیگر... رد کردن مصرانه از پسر... بی توجه شدن دختر... یکی دو سال دور شدن از هم... شاید هم بچه... سردی احساس... لبریز شدن کاسه ی صبر... و تنها چیزیکه بدان اندیشیده نمیشود: عشق! دادگاه... حزانت... مهریه... حاصل: دو نفر سر خورده که به هر چیزی پناهنده میشوند... بچه هایی که تصوری از گرمی عشق خانواده ندارند... و جامعه ای که هر روز افرادی از این گونه در آن بیشتر میشود...

2- چند ماه با هم حرف میزنند... به هم دلبسته میشوند... "عادت" میکنند... انتظارات بیجا از هم دارند... مرد یا زن رویاهایشان را در او "میسازند"... یکدیگر را به بی توجهی محکوم میکنند... کم کم آن احساس از دلشان رخت بر میبندد... چشمشان باز میشود... تفاوت او را با آنچه "تصورش" میکردند را کم کم در مییابند... به تلخی از سر عادت با هم حرف میزنند... از هم بیزار میشوند... به سردی از هم جدا میشوند... بعد از آن به هیچ کس اعتماد ندارند... عشقشان از سر سود جویی است... کسی دیگر... و حالت اول!...

 

این عشقی که من میشناسم نیست!...

البته همیشه هم اینگونه نیست...

پسر و دختر و مسئولین -چه فامیل باشد چه مسئولین دولتی- را به یک اندازه مقصر میدانم! ولی مسئولین بیشتر...

(اگر بی ادبی کردم ببخشید)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:34  توسط روح بی مرز  | 

از این به بعد فقط وقتی خواهم نوشت که حرفی برای گفتن داشته باشم. چون معجون "هوس نوشتن" با "بی حرفی" محصولی جز "پاورقی نویسی" ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:45  توسط روح بی مرز  | 

میدانی بدترین شکنجه ای که ممکن است کسی تحمل کند چیست؟ همزیستی با کسی که در دنیایی متضاد (و نه متفاوت که کاش متفاوت بود) با دنیایش زندگی کند! کسی که در اصل باید به تو نزدیک و همفکر تو باشد. این عذاب هر روزه من است! نمونه اش: "اینهمه کتاب خریدی و خوندی، به چه دردت خورده؟!"(1)

راست میگوید! کتابهایی که میخوانم هیچکدام دوای "درد" او نیست! که درد او درد خوردن و ... است. در مجموع یعنی "پول!" ولی درد من درد "بودن" و "چگونه بودن" است. دردا که هرگز نخواهد فهمید!

******************

(1) لطفاً این حرفم را حمل به خود نمایی نکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:45  توسط روح بی مرز  | 

گاهی به سرم میزند که کاش یک بیماری مزمن و لاعلاج مثل سرطان داشتم! فکر میکنم اگر مرگ هر روز جلوی چشممان خود نمایی کند، زندگیمان از این که هست پر بارتر شود. نگرانی ها و مصلحت ها را کنار گذاشته و خالصانه زندگی خواهیم کرد. زیبایی وصف ناپذیریست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:44  توسط روح بی مرز  | 

این اواخر تجربه ی خوبی کسب کردم. خداوند دعاهایی را که "خوب" باشند زود مستجاب میکند. "او به دنبال بهانه ای برای لطف بی کرانش میگردد."

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:43  توسط روح بی مرز  | 

دوستی در کودکی داشتم... پاک و مهربان. صمیمی. زمانه رفته رفته از هم جدایمان کرد. تا به حدی رسید که حالا وقتی که در اماکن عمومی مرا میبیند، روی از من بر میگرداند. شکایتی نیست. درک میکنم. فقط از سرنوشتش ناراحتم. زندگی همیشه بدترین ها را برای بهترین ها هدیه دارد. تصورش تنهاییش برایم سخت است. نزدیکترین کسانش (تنها کسش) را از دست داده و در دام وحشیگری جامعه افتاده. کاش کاری از دستم بر می آمد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:42  توسط روح بی مرز  |